خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم
اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کرد
چرا که هر دو دانستند که باید دوباره شرح وحال غم مرا بنویسند
قلم در دستانم شکست و کاغذ ها به هوا رفتند
افکارم به هم ریخت و چشمانم با بارش اشکهایم که ژر از درد درون
بود ارمغان تازه ای به گونه هایم
بخشید
اما در خیال خود همیشه این رویه را میپروراندم
دوستت دارم...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:42  توسط وحید
|
یه روز دل نشست و با خودش گفت:از این به بعد سنگ میشم...
سنگ شد ورفت میون سنگها نشست اما"
اونجا هم عاشق یه سنگ شد
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:34  توسط وحید
|
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد
بیدار باش
من با سبدی پر از بوسه می آیم 
و آن را قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت می کارم
تا بدانی خوب من دوستت دارم ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:29  توسط وحید
|
وقتی اومدی؛ تموم تنهاييهام رو با خودت بردی.
از همون اول می دونستم اومدی که توی قلبم بمونی..... برای هميشه
پس ای نازنين ! ای تنها مونس ! ای عشق :
بمون تا بتونم بمونم .
چرا که اين دل بی حضورت ؛ ميهمان غم و تنهاييست . بی حضور تو ؛ نيمی از وجودم فلج میشود . بی حضور تو اين سينه تنگ میشود . بی حضور تو حتی تصور پرواز هم برايم محال است چرا که تو تنها بال پرواز منی .... پرواز منی که مدتهاست احساس سنگينی میکنم اما تو با همان صبوری و مهربانی هميشگی ات دستم را گرفته ای و دل به دلم سپرده ای و کنارم مانده ای .
ای عاشق واقعی ! ای دوست ! ای يار و مونس هميشگی!
در اين راه غير از دل و غير از عشق چيز ديگری ندارم که تقديمت کنم . آن را هم که مدتهاست بی هيچ سخنی ؛ در طبق اخلاص پيشکشت نمودم . تنها از آن يگانه ی مطلق میخواهم که تو را برای من و دلم و تنهاييهايم هميشه شاد و سلامت و تندرست حفظ نمايد ............ میستايمت و عاشقانه میپرستمت ... تا هميشه .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:39  توسط وحید
|
سالهاست
به دنبال كسي ميگردم
كه ذهنش بوي اقاقي داشته باشد
و بتوان
در ميان دستهايش
براي كبوتر لانه ساخت
سالهاست
به دنبال كسي ميگردم كه
با شقايقها
پيوند سرخي داشته باشد
وبا كهكشانها
رابطه اي سبز
سالهاست
به دنبال كسي ميگردم كه.....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 13:43  توسط وحید
|
زندگی...
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم.
اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.
تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم.
اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم.
هیچ وقت نمی خواهم فراموشت کنم.
فرامو شم نکن.

تقدیم به عشق عزیزم s
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 16:52  توسط وحید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:39  توسط وحید
|
امشب از درد نالیدم ...
کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد روحم را در هم می شکند.
امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم بر تو بر خویش و بر تنهائی و چشمان
بارانی ام که در انتظار ماندند گریستم.
کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی و من سر بر سینه مهرت
می گذاشتم تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:30  توسط وحید
|
به ما دروغ مي گفتند :
دردها را که بزرگ شويد فراموش مي کنيد...
درست اين است :
زندگي آنقدر درد دارد که از درد نو درد کهنه فراموش مي شود!!!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:35  توسط وحید
|
عاشق مهربانم ...!
اگر فكر مي كني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي
مي شوند
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ
مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم
بسيار درست فکر کرده اي!
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم
...پس بمان...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:23  توسط وحید
|
نمیدانم زندگی چیست؟؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست
که من سکوت را شکسته ام۰
اگر زندگی خروش جویبار است
سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی
جوشیده ام
اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم
به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم ...
۰۰۰
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 20:19  توسط وحید
|